کد مطلب: 106 | زمان ارسال: ۲۰:۲۶:۲۱ - جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۹۵ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 2,295 views | |

شرح غزلیات شمس …قسمت مقدمه

به نام خالق لوح وقلم
مدتی پیش در یکی از انجمن ها غزلی از مولانا را بنا به درخواست دوستان ،مختصری شرح دادم. حال آن شرح را که در وبلاگ انجمن تماشاگه راز موجود است کپی کرده و در اینجا قرار می دهم.
شرح غزل « گرجان عاشق دم زند»
قسمت مقدمه…
یکی از غزلیات بسیار زیبای جناب مولوی ، غزلی موسوم به « جان عاشق» است. این غزل بدون هیچ شرح و تفسیری و ناخودآگاه به دل هر شنونده و خواننده ای می نشیند ،چنانچه گویی یک روح قدسی و کشش پایان ناپذیر در این غزل پنهان است. اما صرف نظر از این جاذبه ذاتی ، حقیقتا دقایقی در این غزل وجود دارد که پرداختن به آنها هم خالی از لطف نیست ، البته فقط از آن جهت که انسان پی به عمق و ژرف اندیشی جناب مولوی ببرد.وگرنه برای لذت بردن از این غزل و تاثیر پذیری از آن هیچ نیازی به شرح و تفسیر نیست ولی برای علاقه مندان به مولانا و کسانی که با دقت بیشتری به آثار بزرگانی چون ملای روم می پردازند این شرح وبسط ها خالی از لطف نخواهد بود.
پیش از پرداختن به ترجمه و تفسیر غزل «گر جان عاشق دم زند…»
ذکر این نکته ضروری است که بدانیم ، جناب مولوی این غزل را از شاعر نامی پیش از خود ، یعنی سنایی غزنوی اقتباس کرده است ، البته اگر بخواهیم دقیق تر باشیم، باید بگوییم که بیت اول این غزل نه تنها اقتباس بلکه در حقیقت تضمین بیت اول غزل سنایی است، و مولوی، تنها یک هجا بر وزن این شعر افزوده است، البته انصافا همین یک هجا ، به لحاظ موسیقیایی ، این شعر را بسیار دلنشین تر از غزل سنایی کرده است.
من در اینجا قصد ورود به مبحث تاثیر سنایی بر مولوی را ندارم ، و به ذکر کلیاتی در این خصوص اکتفا می کنم،

واقعیت آن است که تاثیر سنایی بر مولوی غیر قابل انکار است و اساسا خود جناب مولوی نیز هرگز نه تنها منکر این تاثیر نبوده بلکه بار ها و بارها به این مسئله اشاره کرده است .
براساس روایت مناقب العارفین ، مولوی چنین می گوید که:
« هر کسی سخنان سنایی را با اعتقاد مطالعه کند ، کلام ما را ادراک کند و از آن برخوردار شود»
جناب مولوی همواره با احترام و تکریم از سنایی نام می برد و اورا با القابی چون « حکیم سنایی» ، « حکیم کام کار» ، حکیم پرده ای » و غیره یاد می کند.
مولوی در مثنوی خود بارها ، مخاطبان را به مطالعه کتاب الهی نامه سنایی فرا می خواند
به عنوان مثال ، می گوید:
« آن چنان گوید حکیم غزنوی
در الهی نامه گر خوش بشنوی»

ارادت مولوی به الهی نامه ، فراتر از یک کتاب یا یک دیوان شعر است ، چرا که بر اساس روایت مناقب العارفین، ایشان ، کتاب الهی نامه را مقدس می شمرده و حتی قسم خوردن به آن کناب را همچون کتاب مقدس قرآن ، جایز می دانسته است.
سنایی برای مولوی چنان اهمیتی داشت که علی رغم اینکه  سنایی ،حدود شصت سال پیش از تولد مولوی از دنیا رفته بود ، با این حال مولوی در سوگ او شعر سروده است که با این بیت آغاز میشود:
« گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد …… الی آخر

و به طور کلی می توان گفت که مولوی بیشترین تاثیر را از کتاب « حدیقه الحقیقه» یا همان
الهی نامه سنایی، گرفته است ، و همان سبک وسیاق سنایی در الهی نامه را برای بیان افکار خود انتخاب کرده است.
علاوه بر مثنوی ، در غزلیات شمس نیز مولوی بی تاثیر از اشعار سنایی نیست وغزلیات متعددی را از سنایی الهام گرفته است، به عنوان مثال غزل معروف و زیبایی که می گوید:
« معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا »

خلاصه آن که جناب مولوی پیش از آشنایی با شمس تبریزی ، بیش از هر کسی تحت تاثیر دو عارف نامی ، یعنی عطار نیشابوری و سنایی غزنوی بوده است .

اسرار نامه عطار و الهی نامه سنایی ، در درون مولوی، طوفان وطغیانی ایجاد کرده بودند و مولوی مستعد انقلابی درونی بود و خرمن جان او منتظر جرقه ای بود تا هم خود بسوزد و هم جهانی را بسوزاند ، و این جرقه و بارقه در نفَس و نگاه شمس بود ، که کار را تمام کرد و مولوی را تبدیل به آن مولوی کرد که ما می شناسیم،
با سپاس از توجه شما …« قدسی»

در اینجا غزل سنایی غزنوی را که مورد الهام واقتباس مولوی در سرودن شعر گر جان عاشق دم زند، بوده است را  می آورم

غزل سنایی غزنوی

گر سنایی دم زند آتش در این عالم زند

این جهان بی وفا چون ذره ها بر هم زند

آدمی شکل است لیکن رسم آدم دور از او
از هوای معرفت او لاف کی زآدم زند

این جهان چون ذره ای در چشم او آید همی
او نبیند ذره ای و چشم را بر هم زند

کم زنی داند ز صد گونه نیارد کم زدن
مهر گردون بشکند گر زیر و بالا کم زند

گر ز درویشی نخواهد سیم وزر نبود عجب
دست در زلفین سیمین ساعدان محکم زند

بوی یوسف دارد اندر جیب و اسرارش نهان
هشت دریای محبت موج چون قلزم زند

زر زند بی مهر سلطان بر مراد خویشتن
دار قلابان برد بر گنبد اعظم زند

عیسی مریم چو ناپیدا شد اندر کان کون
لاف چشم خویشتن از زاده مریم زند

در سنایی وهم خاطر کی رسد زیرا که او
در نوردد عالم و آواز بر آدم زند



ارسال نظر


دو + = 6




قدسی تو آبروی غزل های خویش باش