کد مطلب: 345 | زمان ارسال: ۱۵:۱۵:۳۳ - چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵ | بدون نظر | دفعات مشاهده : 15,027 views | |

قدسی...خاطرات

قدسی…خاطرات

 

خاطرات

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز نهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت…

خاطرات ما،سطل هایی پر از رنگ هستند که ما به جهان اطراف خود می پاشیم

دنیا و همه چیزهایی که در آن است مثل یک طراحی است که با مداد خاکستری کم رنگی کشیده شده است.
ما همیشه یک سطل نامرئی. پر از رنگ های متنوع با خود به همراه داریم و در مسیر زندگی از هر کجا که
عبور می کنیم،مشتی از آن رنگ ها بر می داریم و به اطراف خود می پاشیم.
رنگی که ما می پاشیم، روی برخی از آن طراحی های خاکستری می نشیند و جلوه متفاوتی به آنها
می دهد.

اما برخی از آن طراحی های خاکستری، رنگ ها را به خود جذب نمی کنند و خاکستری باقی می مانند.
خاطرات ما همان سطل های نامرئی رنگ هاست که مادر مسیر عبور خود آرام و آهسته به اطراف می پاشیم
هرچیزی که طرحی در خاطرات ما داشته باشد، آن رنگ ها را به خود جذب میکند و برای ما رنگی میشود
و حس و حال ما را به سمت خود می کشد.

فرقی نمی کند، خاطرات ما چه رنگی باشند.
گاهی سفید
گاهی سیاه
گاهی سبز
رنگ شادی، رنگ غم
رنگ عشق،رنگ وصل
رنگ حسرت، رنگ جدایی
ما وقتی به دنیای اطراف خود نگاه می کنیم، در واقع به دنبال خاطرات خود هستیم.
هر چیزی، هر جایی، هر فضایی که رنگی از خاطرات ما را به خود بگیرد می تواند حس و حال ما را تغییر دهد.
وگرنه هیچ جذابیتی برای ما نخواهد داشت، هرچند که ما وانمود کنیم خوشحالیم و یا وانمود کنیم که
داریم لذت می بریم، اما در واقع چنین نیست و ما فقط داریم سعی می کنیم که لذت ببریم ولی
در اعماق وجودمان چنین لذتی وجود ندارد.

اما یک واقعیت بزرگ وجود دارد و آن این است که خاطرات ما فقط آن چیزهایی نیست که
ما همه جزییات آن را تجربه کردیم، نه هرگز چنین نیست.

خاطرات ما فقط دیده ها یا شنیده های ما نیستند، خاطرات ما همه آن چیزهاییست که در
اعماق وجود ما و در حس ما شکل گرفته اند.
به قول سهراب
« و عشق
سفر به روشنی احتراز خلوت اشیاست‌.
و عشق
صدای فاصله هاست‌.

صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.
نه،صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند »

بگذارید ساده تر بگویم. آیا کسی در این دنیا وجود دارد که همه گل ها را دیده باشد و
خاطره ای از همه گل های عالم داشته باشد؟

آیا کسی در این دنیا هست که همه موسیقی ها و ملودی های عالم را شنیده باشد و
با همه آنها خاطره داشته باشد؟

آیا کسی در این دنیا وجود دارد که همه جای دنیا را دیده باشد و از همه کوه ها و دریاها و رودها
و جنگل ها ، خاطره داشته باشد؟

نه نه ، قطعا چنین کسی در دنیا وجود ندارد.
حالا این سوال را می پرسم، من که این مطالب را می نویسم و شما که در حال خواندن این نوشته هستید.
آیا با همه آنها که گفتم خاطره دارید؟

پاسخ کاملا روشن است، نه من ، نه شما و نه هیچ کس دیگر امکان ندارد که
با همه اجزای عالم خاطره داشته باشد.

اما یک نکته مرموز و ناشناخته در این میان وجود دارد ، اینکه پس چرا حتی ملودی هایی که
نشنیدیم، چیزهایی که هرگز ندیدیم،
جاهایی که هرگز نرفتیم هم گاهی خاطراتی را در ما زنده می کنند؟
پاسخ این سوال بسیار مهم است.
آری خاطرات ما فقط آن چیزهایی که مستقیما دیدیم و شنیدیم و تجربه کردیم نیستند.

خاطرات ما حس و حال هایی است که ما در طول زندگی تجربه کردیم.
خاطرات ما شادی ها ، غم ها و لذت ها و الم هایی است که تجربه کردیم.
خاطرات ما در اعماق وجود ما شکل می گیرند.
بنابراین هر چیزی که حسی در ما زنده کند، در واقع رنگ خاطرات ما را به خود گرفته است.
به همین دلیل است که ما وقتی برای اولین بار مثلا یک ملودی را میشنویم که پیش از این
هرگز نشنیده بودیم، ناگهان حس و حال عجیبی به ما روی میدهد و ما ناخود آگاه یاد برخی
خاطرات خود می افتیم. چرا که چیزی پنهان و مرموز درون آن ملودی وجود دارد که با
یک حس و حالی و با یک خاطره ای در اعماق وجود ما پیوند می خورد.

شما اگر در جایی هستید که از بودن در آنجا لذت می برید، حتما سری به نهان خانه خاطرات خود بزنید،
چون اگر پیوندی بین خاطرات شما و آن مکانی که درآن هستید نباشد، بعید است
که در آنجا احساس خوشی و لذت کنید.

خیلی عجیب است اما این یک واقعیت است که حتی موقعیت های جدید هم ، در صورتی
برای ما جذاب و دلنشین می شوند که پیوندی با خاطرات ما برقرار کنند.
اما گاهی این پیوندها نامرئی است، ولی با کمی دقت منشاء و منبع آن خود را آشکار خواهد کرد.

باید بدانیم که دنیا و هر آنچه که در آن وجود دارد ، در صورتی زیبا خواهند بود
که رنگ خاطرات ما را به خود بگیرند.

و نکته جالب این است که خاطرات ما آن چیزهایی نیست که ما فقط با حواس ظاهری
و پنج گانه خود تجربه کردیم. بلکه آن چیزهایی هم هست که ما در اعماق وجود خود
و حتی در خیالات خود آن  را تجربه کردیم.

شاید شما تنها به اندازه یک قرار ملاقات ، با کسی که دوستش داشتید، تجربه با او بودن را داشته باشید.
اما بعد از آن قرار ملاقات دوساعته،

روزها و هفته ها و یا حتی ماه ها و سال ها، افکار شما و حس و حال شما همواره با
آن دو ساعت پیوند خورده باشد. بعد از آن هر ملودی آرام، هررنگ ملایم، هر طعم ترش
و هر گل رز قرمزی شما را با خود به حس و حال عمیقی می برد.
اگر با کسی هستید اما دلتان پیش کس دیگری است
اگرکسی برای شما شعر می خواند اما صدایی که در گوش شما می پیچد، صدای دیگری است
اگر هر کجا که می روید
هرچیز تازه ای که می بینید
هر ترانه زیبایی که زمزمه می کنید
هر عطر دل انگیزی که می شنوید
هرموقعیت سختی که قرار می گیرید
هرشادی که تجربه می کنید
و هر……
شما را به خاطراتی خاص پیوند می زند، شک نکنید که شما عاشق هستید.
بله شما عاشقید…
از میان همه خاطرات، این تنها خاطرات عشق است که هرگز شما را رها نخواهد کرد.
مهم نیست چقدر کم رنگ شده
مهم نیست که شما سعی کنید که آن خاطرات نباشند
چون این چیزی نیست که در اختیار شما باشد.
عشق را شما به وجود نیاوردید که شما از بین ببرید.
بهتر است شخص دیگری را درگیر نکنید، چون هیچ کس در کنار شما احساس خوشبختی نخواهد کرد.
انسان ها در بند خاطرات خود هستند.
خاطرات پیوند هایی نامرئی در وجود انسان هستند که هرگز اورا رها نخواهند کرد.
بگذارید حرف آخر را بگویم…
سعی نکنید از خاطرات پیشین فرار کنید، اما سعی کنید خاطرات جدیدی بسازید.
چون خاطرات جدید هم به همان پیوندها تبدیل خواهند شد.
اما اگر خاطرات پیشین به قدری قدرتمند هستند که نمی گذارند شما خاطره جدیدی بسازید.
در اینصورت باید گفت شما از دست رفتید و راه بازگشت ندارید.
پس این را بدانید که شما عاشق هستید و باید مثل عشاق رفتار کنید.
این به خودی خود نه خوب است و نه بد
بستگی دارد که عمق احساس شما به خاطراتی که دارید چقدر است.
اگر امکان این را ندارید که به ساحل امنی بروید
پس بهترین راه آن است که مستغرق باشید
غرق احساس شوید و لذت ببرید…
وباز سهراب گفت
« دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود
خاموش
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست‌،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس‌.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن‌

در پایان سخن
من چنین می گویم که:

پرنده پر نداشت در قفس
ولی
امید پر زدن در او
از این خبر، خبر نداشت
با امید زنده ایم
تا پرنده ایم
آسمان همیشه پیش روی ماست
پر زدن اگر هنوز آرزوی ماست…………..
با سپاس « قدسی »



ارسال نظر


× یک = 7




قدسی تو آبروی غزل های خویش باش