قدسی

غزل… قدسی                  قدسی غزل اگرچه سرو و تبر کینه ای کهن دارند عجب که هر دو طمع در تبار من دارند من از صداقت یاران خویش ممنونم که جمله قصد به یاری نیامدن دارند سکوت آینه های شکسته را نشکن که در نگاه خود از سنگ ها سخن دارند برای مردم پابسته ی... 

قدسی

قدسی … چشم تو مصداق دریایی که باید دل در آن زد دل در آن دریا خداوندا چگونه می توان زد یک نفس تا همنشین پرتوی مهرت شدم من خاک این ویرانه تن، طعنه بر هفت آسمان زد پرده ظلمانی شب رفت چون از پیش چشمم مطلع الفجر نگاهت بی دریغ از هر کران زد من به چشم خویش دیدم... 

غزل قدسی

… عاشق شدم به کیفر یک دم نگاه تو کفر است اعتماد به چشم سیاه تو گفتی نگاه اول تو اشتباه  بود من ماندم و تباهی آن اشتباه تو گیرم که یک درنگ خطا کرده ای ولی کم نیست در حساب دقایق گناه تو دل بردی و بریدی از آن دلربایی ات ای وای بر دلم که نشد  دل به خواه تو شاید... 



قدسی تو آبروی غزل های خویش باش